یه غزل که دو هفته پیش نوشتم اما حال گذاشتنشو نداشتم:

شاید که بهتر باشد از هم دور باشیم

روی دوتا گل ما دو تا زنبور باشیم


تا کی برای هم همش باید من و تو

در حال کادو کردن ساطور باشیم


مثل صدای تلخ و نا کوکی که دايم

می آید از مضراب و یک سنتور باشیم


هر تکه ای ساز خودش را می نوازد

پیراهنی با وصله ای ناجور باشیم


با هم نمی سازیم و باید مدتی را

درگیر هم از نقطه های دور باشیم.

یه کار ناز از وحید پورداد :


تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم 

 شبیه موزه هایم  ، یادگاری دوست دارم

شکوه بیستون هستم که از تکرارها خستم

بیا فرهاد شو ، من کنده کاری دوست دارم

فقط لج می کنی من عاشق این کارها هستم

گلم من شاعرم ناسازگاری دوست دارم

تو دعوت نیستی در خلوتم  اما بیا گاهی

بیا که میهمان افتخاری دوست دارم

تو مثل بهمنی آرامی و محجوب اما من

شبیه منزوی ، دیوانه واری دوست دارم

تو خود را دوست داری ، آینه این را به من گفت و

بدان من آنچه را که دوست داری  ، دوست دارم

بچه ها چار تا غزل جدید نوشتم وقت ندارم بزارم تو وب علی الحساب اینو داشته باشین تا بعد:

خاطرت را همه ی اهل محل می خواهد

کهکشان منتظر توست زحل می خواهد


گرچه آماده شدو منتظر سیل ولی

کشتی ی حادثه ی نوح دکل می خواهد


کار ما نیست ازین قايله پیروز شدن

وقت جنگ ست بیا قافله یل می خواهد


چیست در فلسفه ی سر به زمین کوبیدن

موج از صخره ی سر سخت بغل می خواهد


من کسی منتظرم نیست ولی می دانی

یکنفر هست ترا حداقل می خواهد


خاطرت را نه فقط من که ترا می خواهم

خاطرت را همه ی اهل محل می خواهد.

اینم از خانم شبنم فرضی زاده:

نگاه بی رمــــــــق و سرسری ..خدانکند                  

فقط به چشم همین خواهری...؟خدانکند               

 

ســـــــــری زدم به درختان سیب لبهایت               

رسیده وسوســــــــــه آخری ..خدا نکند               

 

خــــــــــــــدا دوبال برای تو کاش..امانه               !

پرنده میشـــــــــوی  ومی پری !خدانکند              

 

به گوش  شهــر رساندم توراو...منتظرند             

دلی که از همــه شان میبری....خدانکند             

 

گئدن قاییتمــــایاجاق:  رفته بر نمیگردد             

وباز دختـــــــــــــــــرک آذری....خدانکند             

 


دوباره می پرم ازخواب..خواب تلخی بود          

تورا کنار کس دیگـــــــــــــری...خدانکند.            

 

یه غزل ناز ناز ناز از وحید پور داد که خیلی خیلی بهم چسبید:

مگر نه اینکه تو دنبال راحتی هستی ؟

چرا پس عاشق این مرد پاپتی هستی ؟

چگونه عاشق این مرد بد قلق شده ای ؟

تو وامدار عجب صبر و طاقتی هستی !

به روی سینه ی من سر گذار و گوش بده

که سرسپرده ی یک بمب ساعتی هستی

تمام شهر و عتیقه فروش ها جمع اند

مگر چه ای تو که اینگونه قیمتی هستی ؟

تو قاتلی  و همواره تحت تعقیبی

چرا که صاحب آن چشم لعنتی هستی

تویی که اهل مد با کلاس امروزی

چگونه لایق یک یار سنتی هستی ؟

چقدر فاصله داریم ! من دهاتیم و

تویی که زاده ی این شهر صنعتی هستی

به بیت آخر این شعر می رسیم اما

هنوز عاشق این مرد پاپتی هستی ...